سؤالات بر روی باورها و در نتیجه اموری که ممکن یا غیر ممکن می دانیم، تأثیر می گذارند. طرح سؤالات حساب شده پایه های مرجع باورها تضعیف کننده مان را سست می کنند و یاری مان می دهند آن ها را بی اثر کنیم و باورهای نیروبخشی را جایگزین نماییم. اما آیا متوجه شده اید واژه های خاصی که انتخاب می کنیم و ترتیبی که آن ها را کنار هم قرار می دهیم تا سؤالی طرح کنیم موجب می شوند برخی نکات را در نظر بگیریم و برخی دیگر را فراموش کنیم؟ این همان نیروی پیش انگاری است که باید حتماً از آن مطلع باشید.
پیش انگاری به گونه ای ذهن را برنامه ریزی می کند تا اموری که ممکن است واقعیت داشته یا نداشته باشند را بپذیریم. در ضمن گاهی اوقات دیگران این پیش انگارها را در مورد ما به کارمی گیرند یا حتی ممکن است خودمان این کار را انجام دهیم. به عنوان مثال، اگر از خود این سؤال را بپرسید: « چرا همیشه خرابکاری می کنم؟» ، هرگاه کاری را به نحو نادرستی انجام دادید، پیامی به مغز می فرستید تا پیشگویی کند. همان طور که گفتیم مغز همیشه به دنبال  یافتن پاسخ سؤالاتی است که طرح می کنیم. و بدون شک باز هم به خرابکاری های تان ادامه می دهید چون توجه به مغز به این نکته  معطوف می شود که چرا چنین می کنید نه این که واقعاً چنین است.

سؤالات، منابع در اختیار ما را تغییر می دهند. حدود پنج سال پیش دچار یکی از بحران های شدید زندگی ام شدم. متوجه شدم یکی از همکارانم  250دلار اختلاس کرده و موجب شده شرکتم 000/758 دلار بدهکار شود.سؤالاتی که هنگام استخدام این شخص مطرح نکرده بودم موجب شده بود دچار آن وضعیت شوم و اینک سرنوشتم به سؤالات جدیدی که مطرح می کردم،بستگی داشت. همۀ مشاوران من اظهار کردند فقط یک راه دارم و باید اعلام ورشکستگی کنم.
آنها بلافاصله سؤالاتی این چنینی مطرح کردند و گفتند: "ابتدا باید چه چیزهایی را به فرو برسانیم؟ چه کسی این مطلب را به کارمندان خواهد گفت؟" اما من شکست را نپذیرفتم. می خواستم به هر قیمتی شده راهی بیابم تا شرکتم را سرپا نگه دارم،و امروز همچنان شرکتم مشغول به کار است و این را مدیون پندهای مشاورانم نمی دانم بلکه مدیون سؤالی می دانم که از خود پرسیدم: " چگونه می توانم بر اوضاع مسلط شوم؟"

سپس سؤالی الهام بخش تر پرسیدم  و گفتم:«چگونه می توانم شرکتم را سرپا نگه دارم، آن را به به سطحی بالا برسانم و کاری کنم حتی از گذشته هم بهتر شود؟» می دانستم اگر سؤال بهتری مطرح کنم، به جواب بهتری هم می رسم.

در ابتدا به پاسخی که می خواستم دست نیافتم.پاسخ اولیه این بود: "هیچ راهی  برای مسلط شدن بر اوضاع وجود ندارد"، ولی با شدت و انتظار بیش تر به سؤالاتم ادامه دادم. سؤالم را گسترده تر مطرح کردم و پرسیدم:"  چونه می توانم حتی زمانی که خواب هستم به اعتبار شرکتم اضافه کنم و به انسان های بیش تری کمک کنم؟ چگونه می توانم بدون عدم حضور خود، باز هم در دسترس مردم باشم؟" با این سؤالات این ایده به ذهنم خطور کرد که با نوارها ویدیویی اطلاعاتم را در اختیار هگان قرار  دهم.و همین سؤالات موجب شدند یک سال بعد ایدۀ پخش برنامه ای تلویزیونی به ذهنم خطور کند  تا به این ترتیب بتوانم اطلاعاتم را در اختیار عموم قرار دهم.


از آن روز تا به حال بیش از 7 میلیون نوار ویدیویی تهیه و در سراسر دنیا پخش کرده ایم. از آن جایی که سؤالم را با قدرت و احساس هرچه تمام تربیان کرده بودم به پاسخی دست یافتم که کمکم کرد با مردم سراسر جهان ارتباط کنم چون در غیر این صورت  قادر نبودم هیچ ارتباطی با آن ها برقرار کنم. سؤالات، به خصوص در دنیای بازرگانی، موچب گسترده شدن درها به سری دنیای جدید می شوندو منابع و امکاناتی را در اختیار ما قرار می دهند که هیچ گاه تصور نمی کردیم در اختیار ما هستند.

نویسنده: آنتونی رابینز
مترجم میترا میرشکار